شمال و عروسی94/9/26
سلام و درود آخر هفته قبل به اتفاق پدر و مادر عزیزتر از جان و همسر مهربان برای جشن عروسی راهی شمال شدیم. از اونجایی که مامان و بابا هم با ما بودن صندلی آراد رو برداشتیم. بماند که موقعی که همسر جان داشت صندلی رو برمیداشت کلی غر زد که من تو صندلیم بشینم. من کوچولویم تو صندلی بشینم . خلاصه از آراد اصرار و از ما انکار تو راه هم تا جایی که میتونست بازی کردو شیطنت و وسطای راه هم خوابید تا تجدید قوا کند و بعد از بیداری باز هم شیطنت. ناهار پنجشنبه رو خونه ی مادرشوهر خاله سعیده خوردیم و بعد از کمی استراحت و بازی آراد به سمت خانه ی مادر همسر مهربانتر از جان حرکت کردیم و ساعت تقریبا هفت بود رسیدیم...









